
شـوق پـرکـشیـدن است در سرم قـبول کـندلشکـستهام اگـر نـمیپـرم قــبول کـن ایـن کـه دور دور بـاشم از تـو و نبـینـمتجـا نـمیشود بـه حجـم بـاورم، قـبـول کـن گـاه، پـر زدن در آسمان شعـرهـات رااز من، از مـنی کـه یـک کبـوتـرم قبـول کـن در اتـاق رازهـای تـو سرک نـمیکـشمبیــش از آنـچه خـواستی نـمیپـرم، قـبول کن قـدر یـک قـفس که خلوتـت به هم نـمیخوردگــاه نامه میبـرم میآورم، قــبـول کــن گفتهای که عشق ما جداست، شعرمان جدابـیتـو من نه عاشقم، نه شاعـرم، قبول کن آب …وقـتی آب ایـن قدر گـذشته از سـرممـن نمیتـوا...
ادامه مطلب
غیر اندیشه تو در سر من چیزی نیست این قدر تند نرو ، محض خداوند بایست لحظه ای مکث کن وجان خودت راست بگو مهربان قلب تو در دایره سلطه کیست؟ تا که از دست تو راحت بشوم خواهم رفت آخرین جمله اش این بود وبه من می نگریست xa0 ای تو که دغدغه هر شب و هر روز منی می شود بی سر سبزتو مگر راحت زیست؟ تو نمی دانی از آغاز عطا کرده خدا به دل اهل زمین صفر وبه چشمان تو بیست تو چه دانی که همین من سراپا تقصیر علت این همه افسردگی و دردش چیست خاطرت جمع که دست از تو نخواهم برداشت گر چه این حرف برای تو کمی تکراری...
ادامه مطلب