لحظه ای مکث کن وجان خودت راست بگو
مهربان قلب تو در دایره سلطه کیست؟
تا که از دست تو راحت بشوم خواهم رفت
آخرین جمله اش این بود وبه من می نگریست
ای تو که دغدغه هر شب و هر روز منی
می شود بی سر سبزتو مگر راحت زیست؟
تو نمی دانی از آغاز عطا کرده خدا
به دل اهل زمین صفر وبه چشمان تو بیست
تو چه دانی که همین من سراپا تقصیر
علت این همه افسردگی و دردش چیست
خاطرت جمع که دست از تو نخواهم برداشت
گر چه این حرف برای تو کمی تکراری ست
ما را در سایت گوشه تنهایی من دنبال میکنید
برچسب: لحظه ای مکث نما,لحظه ای مکث, نویسنده: بازدید: 41